عمر من بر سر نادانی افکار گذشت

دیدگان بستم و اندیشه بیدار گذشت

 

حرف ها ناگفته ماند و این تنِ رنجور من

با غم و رنج و پریشانی بسیار گذشت

 

روزگارم شد همه زهری به جان در زندگی

زخم شد بر بدن و با تنِ بیمار گذشت

 

در غروب زندگی شادی ندیدم یک دمی

سایه های عمر من از لب دیوار گذشت

 

خاطراتم شد همه خاکستر و دامان خاک

روز و شب هایم یکی گشت و به یکبار گذشت

 

کاروان رفت و من از قافله ها جا ماندم

خواب رفتم و از لحظه ی دیدار گذشت

 

نیره

 

منبع : تاریخ ایران و جهان |عمر من
برچسب ها : گذشت